تبليغاتX

خداحافظ پرومته، سلام گیلگمش!
موضوع انشاء
« در حد یکی دو... چند جمله »

معلم روی تخته سیاه نوشت: از فواید سبزیجات و لبنیات چه میدانید؟
شاگرد: خانم ما نوشتیم.
معلم: به این زودی؟ بیا اینجا پای تخته بخوان!
شاگرد: خانوم اجازه؛ دیشب نوشته بودیم.
معلم: دیشب؟
شاگرد: آره خانوم؛ آخه دیشب......
معلم: خُب بیا اینجا برای همه بخون! بچه‌ها ساکت! مرتضی میخواد انشاء بخونه. اسدی؛ ساکت! دادخواه جلوی اسم کسی که حرف بزنه ضربدر بزن!
شاگرد: خانوم اجازه؛ آخه دیشب مادر ما زایید؛ شیر نداشتیم بدیم به خواهرم. خواهرم روی یونجه افتاده بود.

این بود انشای من

                                              آیدین صبوحی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت   توسط گیلگمش  | 


به تو فرمان می دهم: قبل از من نمیر

در توان من است که هر خیانتی را ببخشم
مگر خیانت مُردنت را
تو را بر حذرمی دارم ، از اینکه قبل از من بمیری
... ... دوست دارم در قصه های عاشقانه
اولین کسی باشم که صحنه را ترک می کند و پرده را می کشد
پس، نقش دلخواهم را ازمن نگیر!

                                         « غاده السمان »

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت   توسط گیلگمش  | 

یک حبه انگور شیرین

« تصحیح نشده»

اسمال آقا گفته بود جلوی مغازه رو هر روز صبح زود که میام باید آب و جارو بزنم. گفته بود اگه خوب آب و جارو کنی همین فردا بهت یاد میدم که چطوری آستریها رو سریش بزنی. اسمال آقا سبیل داشت. فکر کنم هر روز صبح زود میرفت گرمابه خدابخش و ریشش رو میتراشید، اما سبیلهاش هنوز سر جاش مونده بود. به بابام گفته بود: اگر دووم بیاره بمونه، یک چمدون ساز ماهر میسازم از پسرت. ساعت شش صبح روز بعد؛ زورم نرسید کرکره رو بالا بزنم. نشستم جلوی مغازه. ساعت هفت آقا نصرت وقتی داشت مغازه‌ش رو باز میکرد با لهجه ترکی‌ و صدای خس‌خس دارش پرسید: پیسر چارا اینجا نیشیستی؟ ایسماییل کوجاست؟

گفتم: زورم نمیرسه کرکره رو بزنم بالا. ده سالم که بیشتر نبود. کمکم کرد. وقتی خواستم قوطی حلبی رو از جوی آب پر کنم که بپاشم جلوی مغازه، نزدیک بود با سر برم توی لجنها. جوی گود بود و پهن. فکر کنم اونروز همه خیابون رو آب و جارو کردم تا یک سریش‌زن حرفه‌ای بشم. رحیم جوشکار به اسمال آقا گفته بود ـ عجب شاگرد ِ ( پادوی ِ )  زبرو زرنگ و تمیزی داری! و من هنوز که هنوزه از آب و جارو کردن بدم میاد.

آقا نصرت نجار بود. در و پنجره درست میکرد.  سبیلهاش زرد بود- از بس سیگار زر کشیده بود. ما صداش میکردیم نصرت نجار. پسرش اکبر با دوچرخه میتونست تک چرخ بزنه. یکبار خورد زمین و زانوی شلوارش پاره شد. زانوش هم زخم شد. نصرت نجار دیگه بهش چرخ نداد سوار شه، و یک پس گردنی هم زد پس ِ کله‌اش.
بعد از اون پس گردنی، دیکته‌های اکبر از ده بالاتر نرفت و بعدها هم نجار شد و فوتبال‌دستی میساخت.
همیشه دلم میخواست بابای من دوچرخه داشت و منم میتونستم دوچرخه سواری یاد بگیرم و تک چرخ بزنم. بابای من تا آخر عمرش هم دوچرخه سواری یاد نگرفت، اما برای من یک دوچرخه ( دسته بلند ) خرید و بالاخره یکبار تک چرخ زدم و زمین هم نخوردم که زانوی شلوارم پاره بشه. دیکته هم همیشه بیست میگرفتم تا دیپلم. بعد هم شدم میرزا بنویس نامه‌های عاشقانه همکلاسهایی که عاشق میشدن. خطم هم خوب شده بود. اما برای خودم هیچوقت نامه عاشقانه ننوشتم. نتونستم عاشق بشم. میخواستم؛ اما نتونستم. بعد از اون بود که فهمیدم همه خواستن‌ها به توانستن منتهی نمیشن.

وقتی عاشق معلم کلاس اولم شده بودم فکر میکردم معنی عشق رو فهمیدم. کلاس دوم معلمم عوض شد. حاضر شدم برای همیشه  کلاس اول بمونم. خانم عباسی گفت قول میدم کلاس سوم بیام معلمت بشم. نیومد و منم دیگه نتونستم کسی رو دوست داشته باشم. خانم عباسی بیشتر وقتها کت دامن قرمز میپوشید و لبهاش هم همیشه قرمز بود. کلاس اول که بودم یک دفترچه صد برگ با جلد مقوایی و حاشیه‌های قرمز به من جایزه داده بود. شاگرد ممتازش بودم. با رضا رقابت میکردم کلاس اول و دوم. اما مطمئن بودم که من خانم عباسی رو بیشتر از همه دوست دارم. حتی از شوهرش که ندیده بودمش. حتی از رضا که بهترین دوست و رقیب من بود توی کلاس؛ و یک دفترچه صد برگ با جلد مقوایی ِ آبی گرفته بود. بعدها فهمیدم که عشقها راست نمیگن. خانم عباسی راست نگفته بود. برای اینکه دروغش رو نشه، دیگه از اون مدرسه رفت. بعدها در بزرگسالی وقتی دیدمش پیر شده بود و من دیگه دوستش نداشتم. کت دامن آبی تنش بود. رنگی که من دوست داشتم. رنگی که هنوز هم دوست دارم. شاید بخاطر همینه که هنوز وقتی استقلال و پرسپولیس بازی میکنن دوست دارم استقلال ببره. پرسپولیس هم وقتی گل میزنه خوشحال میشم. شاید بخاطر همینه که چلسی رو دوست دارم. اما وقتی هانری رو زمین میزنن دلم میلرزه. شاید بخاطر همینه که نمیدونم باید رونالدینیو رو دوست داشته باشم یا نه. آبی قرمز ( آبی و قرمز ) بارسلون رو تنش میکنه. چه سخته وقتی آدم رو در تنگنا میگذارن. وقتی آدم رو مجبور میکنن که انتخاب کنه. کی گفته جمع ضدین محاله؟ کی میگه رفع نقیضین محاله؟ مگه نمیشه مخرج مشترک گرفت از همه اینها؟ ارسطو و سقراط و افلاطون کجا هستن که ببینن اینهمه تضاد چطور با هم کنار میان! کدام فلسفه ریز و درشت، کدام فیلسوف و کدام متفکر و کدام روشنفکر مدرن و پست مدرن
و کدام ایدئولوژی انقلابی و کدام راست افراطی! و کدام چپ محافظه کار! ( که اینروزها همه مرزها به هم خورده ) جواب این مسئله رو میدونن که  با انسان چه باید کرد؟!

اسمال آقا گفته بود روزی یک تومن  بهت میدم. حتی اگر روزی پنجاه تا بستنی هم میفروختم مثل منصور که چشمهاش زاغ بود و ما بهش میگفتیم منصور زاغی ، باز هم آب و جارو کردن سر صبح و چیدن چمدونها تو آفتاب که سریشهای آستریشون خشک بشه و گرد گیری کیفها و چمدونهای آماده، شرف داشت به اینکه توی ذل گرما به این و اون التماس کنم که تو رو خدا بستنی هامو بخرید و دم ِ غروبی با گردن کج برم پیش احمد گردن که ـ احمد آقا نتونستم همه‌شونو بفروشم و اونم شناسنامه‌م رو پرت کنه تو صورتم که کره بز، اگه نمیتونی فردا نیا!

اسمال آقا گفته بود وقتی مشتری چیزی میخره باید روی چمدونها دستمال بکشی و گرد گیری کنی.
بعدها در بزرگسالی فهمیدم که دستمال بدست گرفتن یعنی همین ( خایه مالی کردن برای رسیدن به نواله ای. )
عصر ِ همون روز وقتی جبراییل خواست برای عروسیش چمدون و کیف بخره، سه زار شاگردونه بهم داد! پول دستمال کشیدن. فرامرز بهم گفت دو زار مال من، یه قرون ( ریال ) مال تو. باید قبول میکردم. استثمار یعنی همین. پول دستمال کشیدن ِ دیگران رو خوردن. فرامرز از من چند سالی بزرگتر بود. گل ِمیخ به چمدونها میزد و منگنه‌ها رو میتونست پرچ کنه. برادر زن اسمال آقا بود.

ساعت هشت شب وقتی در اتاق را رو باز کردم، سفره پهن بود. خواهر کوچکم با مجسمه گچی گوسفندی که برای کار دستی درست کرده بودم بازی میکرد. سه سالش بود. گوسفند را با آبی و قرمز رنگ کرده بودم. سر و شاخ و سینه و دو دست جلو آبی، کمر و پاها و دم قرمز. مادرم پاکت انگور رو از دستم گرفت و به پدرم که داشت گوشت و نخود و سیب زمینی  رو در قابلمه روحی میکوبید و همه  خستگی  ِ کار روزانه ش رو به گوشتکوب منتقل میکرد نگاه کرد. دیدم که چشمای مادرم تر شد. یک حبه انگور برداشت و نشسته گذاشت دهنش و گفت خسته نباشی پسرم. دیگه مرد شدی. با دست ِ پُر اومدی خونه. دیگه هیچ آرزویی ندارم.
راحله خانم در رو باز کرد و زرد چوبه خواست. مجید آقا هندوانه را از حوض برداشت و از پله‌ها بالا رفت. آقا سید زیر درخت سیب ِ وسط حیاط هنوز به سیگارش پُک میزد، انگار میخواست جون سیگار رو زودتر از موعد مقرر بگیره. طاهره و قربان و حسن داشتن سه چرخه تازه سعید رو ورانداز میکردن. سید خانم که ما بچه ها عمه صدایش میکردیم الله اکبر بلندی گفت و به سجده رفت. یدالله صدام کرد که فردا ساعت ده مسابقه داریم. پدرم صدام کرد، بیا پسر غذا سرد شد، از دهن میافته. مادرم انگورها رو می شست. آقا سید سرفه‌ای کرد و ته سیگار رو انداخت توی پاشویه سیمانی. لقمه سوم رو جویده نجویده چشمام بسته شد.

یدالله گفت نامرد نیومدی باختیم. چمدونهارو چیدم توی آفتاب خشک بشن. اسمال آقا صدام کرد که مواظب مغازه باشم تا اونا برگردن. یدالله گفت عیبی نداره دفعه بعد میبریمشون. خانم عباسی هم دیگر لاک قرمز نمیزد و لباش قرمز
نبود. آبی هم نبود. اصلا هیچ رنگی نبود. حتی دیگه رنگ بلوطی موهاش ـ رنگ بلوط رو نداشت وقتی از مولانا میگفت و از سماء و قونیه، و از من که انسان بودم.

                                                            آیدین صبوحی

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت   توسط گیلگمش  | 

سبک سنگین میکنی؛ می‌بینی نمیشود. خودت را کنار میکشی و همه چیز را به اختیارش میگذاری؛ آنهم نمیشود. دلت را به دریا میزنی که شوری کند؛ می‌بینی اصلا دریا دیگر نمک پس نمیدهد.
با خودت میگویی؛ اصلا اینهمه دلشوره و آشوب -  ره بجایی نخواهد برد. پس آسوده باش و خوابت خوش؛ که خیال دست اندر کار ِ کار دیگری‌ست.

بار سنگین امانت بر دوش‌ات سنگینی میکند. طاقت‌ات سقفی ندارد. خیال را پرواز میدهی.

خواستم بکوبم دندانهاش را خرد کنم. دیدم اگر بزنم؛ بعدا دست خودم باید باندپیچی بشود؛ حیف از این دست من نیست؛ که زیباترین و لطیف‌ترین کلام را بر روی نوک سینه‌اش کشیده بود. حیف از این انگشتان خلاق من نیستند که آلوده به رنگی شوند که ترکیبی از جنس خدا و شیطان است؟

بلند میشوی؛ میگویی خداحافظ!. هاج و واج مانده نگاهت میکند. میگوید: نرو! نمیشنوی. نمی‌مانی.
تصمیم گرفته‌ای که نمانی. فریاد می‌زند: کمکم کن!
اهمیتی نمیدهی. رفتنش را از قبل هم شاهد بوده‌ای.

تاکسی می‌گیری؛ جلوی خانه‌ات میشاشی به بوته‌های شمشاد.
قبل از خواب سیگار میکشی – دوتا.

صبح روز بعد که از خواب بیدار میشوی یادت نیست که شب قبل چه ردی از تو بجا مانده. دیر شده. منتظر میمانی.

سوت میزنی و سوار اتوبوس میشوی؛ خنده راننده اتوبوس را جواب میدهی. اینبار سر پا می‌ایستی. محل کارت پیاده میشوی؛ مثل همیشه منتظر نمانده.
لیوان قهوه را با چند سکه پر میکنی. پله‌ها را با حوصله بالا میروی.

در ِ اتاق باز میشود. همه شاگردها سر جای خودشان می‌نشینند. جای کسی خالی‌ست.
اینبار چه کسی را کشته‌ای؟


 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم فروردین 1391ساعت   توسط گیلگمش  | 

سکانس پلان اول    

فضا: داخلی. اتاق نشیمن.  

نور:  سایه روشن خیالی . فیلتر ( زرد و قرمز )

پرسوناژ : مرد. نشسته بر کاناپه‌ای سیاه. بی هدف به جایی دور در خیال خیره شده. با خودش و در درون خودش حرف میزند.

 

                          فیدین از سفید به سیاه. مدیوم شات.

 

_ هنوز کسی مرگ مرا باور نکرده. خودم هم دارم شک می کنم.

 

انشای " عشق بهتر است یا ثروت " را هیچ معلمی نگفت. همه‌امان را برای یافتن " علم یا ثروت " تربیت کردند.

هر کسی هم بنام علم «ثروت» را انتخاب کرد. من چه خوب باختم درس انشاء را! اما دوست داشتن را یاد گرفتم.

 

                                                    کلوزآپ چشمها.

                                                      فیدآوت از سیاه به سفید.

 

سکانس پلان دوم

فضا: داخلی 

نور: طبیعی ( تاریک )

پرسوناژ: همان مرد.

                    بی هدف به جایی دورتر خیره شده. با صدای بلند و لبخندی تلخ می گوید:

 

_ باید خندیدن را یاد بگیرم.

                                     " گریه می کند "

 

 

سکانس پلان سوم

فضا: داخلی

نور: تاریکی مالیخولیایی

پرسوناژ: همان مرد . هنوز همانطور خیره مانده.

 

                                  سکوت ….. سکوت ….

                                         کلوز آپ بر انگشتان دست چپ.

 

صدای چکیدن قطره‌های خون از نوک انگشتش بر زمین شنیده می شود.

                     کلوزآپ. کُند ( اسلوموشن ) افتادن قطره های خون.

صدا همزمان با تصویر سینک میشود.

 

تصویر با رنگ قرمز فیدآوت می شود. صدای چکیدن قطره‌ها بعد از فیدآوت هنوز شنیده می‌شود.

 

پایان

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم فروردین 1391ساعت   توسط گیلگمش  | 

بی نام و نشان

 

من و او هاج و واج

کنار در نشسته بودیم که پستچی خبر داد

که دیگر نخواهد آمد.

 

دخترک غمگین قرنهای سادگی – آیدا

مشت گره کرده زیر چانه

ابرو درهم کشیده

بغض‌اش نشسته خیس

بر آستین پیراهنی از جنس ارغوان و نمک

آواز داد

پدر – ای مهر زبان بسته

بیداری‌ات نه از تعبیر خوابهای من

که از شکوفیدن عمر رفته توست

بر خاکساری جوانی‌های نوشکفته من

 

پس آسوده بیدار شو- بیدار شو !

که من آسوده بخوابم.

 

                                 آیدین صبوحی – 2012 – فوریه – 16- گوتنبرگ - سوئد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390ساعت   توسط گیلگمش  | 

برای « گلشیفته فراهانی » و شیفتگی‌هایش

 

نمی‌دانم تو را چه بخوانم؛ و یا اینکه چه بنامم؟! دخترم- رفیقم- دوستم- همسرم- هموطنم- هم‌سرنوشتم، و یا هر کلمه‌ای که با من گره میخورد؛ و سرنوشت تو را و مرا رقم میزند.

با خودم خیلی کلنجار رفتم که چیزی ننویسم، فکر نکنم، نبینم، نشنوم- و حتی دیگر تلاش کردم هرجا که تو و اسم تو و یادی از تو هست؛ من نباشم. شگفتا! که دیدم شدنی نیست. درست مثل « ندا ».

ندا هم بدون اینکه خودش بخواهد و بداند« شهید » همه اعصار تاریخ شد. نه بخاطر زیبایی‌اش؛ نه بخاطر معصومیت‌اش؛ و نه بخاطر هیچ چیز دیگر. « ندا» فقط برحسب اتفاق؛ جایی بود که نباید می‌بود. هرکس دیگری هم که جای ندا بود؛ امروز می‌شد گلشیفته.

و اما تو! از تو چه بگویم که در قالب کلماتی بگنجد که قاموس ناموسم باشد؟ نه بخاطر سینه‌های عریانت؛ و نه بخاطر معصومیت چهره‌ات – و نه حتی برای بازیهای کودکانه‌ات؛ از درخت گلابی؛ تا روز اژدها. بلکه بخاطر حضورت که نه جنسیت دارد؛ و نه زمان و مکان.

 

به همین خاطر، بخشی از ترانه « فدریکو گارسیا لورکا » را تقدیم میکنم برای شرافت زنی که پاک بود، پاک است؛ و پاک و آزاد خواهد زیست.

 

در ساعت پنج عصر.

درست ساعت پنج عصر بود.

.......

.........

...........

نه صُلب سنگ بازت می‌شناسد
نه اطلس سیاهی که در آن تجزیه می‌شوی.
حتا خاطره‌ی خاموش تو نیز دیگر بازت نمی‌شناسد
چرا که تو دیگر مرده‌ای.

پاییز خواهد آمد، با لیسَک‌ها
با خوشه‌های ابر و قُله‌های درهم
‌اش
اما هیچ کس را سر
ِ آن نخواهد بود که در چشمان توبنگرد
چرا که تو دیگر مرده‌ای.
چرا که تو دیگر مرده‌ای
همچون تمامی ِ مرده‌گان زمین.
همچون همه آن مرده‌گان که فراموش می‌شوند
زیر پشته‌یی از آتشزنه‌های خاموش.

هیچ کس بازت نمی‌شناسد، نه. اما من تو را می‌سرایم
برای بعدها می‌سرایم چهره‌ی تو را و لطف تو را
کمال ِ پخته‌گی ِ معرفتت را
اشتهای تو را به مرگ و طعم ِ دهان مرگ را
و اندوهی را که در ژرفای شادخویی ِ تو بود.

 

                                                                          آیدین صبوحی

+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1390ساعت   توسط گیلگمش  | 

 تفسیر و معنی غزل " مدامم مست می دارد نسیم جعد گیسویت"

لینک تصنیف

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت   توسط گیلگمش  | 

سفر نامه

یا

گذر از مرز عشق

(بازنویسی شده)

وقتی پیله می‌کرد دست‌بردار نبود. گیر داده بود که باید برویم کویر. صبح کله سحر شال و کلاه کردیم.

ظهر‌بود که رسیدیم. عرق پیشانی‌اش را با آستین خشک کرد. تشنه‌اش شده بود. رنگ سفید گونه‌هاش از  گرما و اضطراب به‌سرخی میزد.

گفتم: بفرمایید! اینم از کویر. با کمی شیطنت ادامه دادم:« تا از کف‌تان نرفته خوب تماشا کنید!» و زیر لب ترانهء ( کویر ) ابی را زمزمه کردم - من کویرم؛ من کویرم/ دشت تب کردهء پیرم- نفسم مرده تو سینه/ عطشم کرده اسیرم -  توی رویاها می‌بینم....

صدایم در هُرم گرما و موج شنها گم شده بود. آفتاب موجش را به شن‌ها داده بود.

کفشهایش را کند. چند‌قدم که روی سنگهای داغ؛ و خار بیابان برداشت دلش قرص‌تر شد.

پرسید: عقرب و مار هم هست اینجا؟! همزمان با سئوالش زیر پایش را نشان دادم.

گفتم:« آره ؛ فت و فراوون. مواظب باش نیش‌ت نزنه؛ وگرنه؛ فردا باید سر‌ خاکت زار بزنیم.»

مثل کسی که پایش را روی تکه‌های گداخته ذغال گذاشته باشد بالا و پایین پرید. « کو؟ کجاس؟! »

گفتم: « نترس! اون بیچاره بیشتر از تو ترسیده. با استیصال ادامه دادم، بخدا هیچ موجودی از این آدم ابوالبشر ترسناکتر نیست. اینو همه موجودات فهمیدن؛ اما حیف که خود ِ الاغش نفهمیده که چقدر ترسناکه.»

عقرب کوچک زردی از کنار پنچه‌های سفیدش در سوراخی در شن گم شد. از آنهایی که زهرشان در یک چشم بهم زدن؛ کار آدم را یکسره می‌کند. خودم حسابی ترسیده بودم؛ اما به روی خودم نیآوردم.

کمی جلوتر گرفت نشست. باد زوزه کشید. غبار در هوا پیچ خورد و بیتابی کرد و مثل یک حیوان دست‌آموز آرام گرفت. خار بود و سنگ؛ و بوته‌های گونی که محکم به زمین چسبیده بودند. درست مثل انسان که هنوز دامن زندگی را رها نکرده. کویر چقدر درس دارد بدهد. با خودم گفتم « این؛ یعنی درس مقاومت. » ؛ جمله ذهنی‌ام را تمام نکرده بودم که پرسید:

_اینا چطوری زنده‌ن؟

سئوالش را نفهمیده بودم. پرسیدم: چی؟ بلندتر داد کشید:

_ این خارارو میگم ؛ اینجا نه بارونی میاد؛ نه آبی هست؛ نه امیدی برای زنده موندن. چطوری زنده موندن؟ در جوابش چیزی نداشتم. سرسری گفتم:

_ ریشه‌شون اون پایین پایین‌ها از یه جایی تغذیه میشه. عادت کردن به این اوضاع. اگه ازشون بپرسی حتما جوابتو میدن. فقط باید با زبون خودشون صحبت کنی.

ساکت ماند. بی هیچ حرفی بلند شد. یک لنگه کفش این دست و لنگه دیگر آن دستش؛ سلانه سلانه عرق میریخت.

دلم به حالش سوخت. گفتم:

_ کوله‌تو بده به من! کمی سنگینه برات. با همان غرور همیشگی و کمی با لحجه غلیظ تهرانی- بازاری گفت:

_ فکر کردی داداش! کوله رو بدم بعدا بهم بگی « دیدی بریدی و من کوله‌تو واست آوردم؛ من کم نمیآرم داش. اصلا میخوای تا اون تپهء سیُمی مسابقه بدیم؟»

منتظر جوابم نشد که میگفتم: « من دیگه مسابقه دوست ندارم بخدا. » قبل از صدای من دویده بود.

در سینه‌کش تپهء دوم، برای بالا رفتن هنوز از بوته‌های گون کمک نگرفته بود، گرفت نشست. کنارش نشستم. پرسیدم:

تشنه‌ته؟ با اشاره سر گفت:

_آره.

لبهاش تَرَک برداشته و خشک‌خشک بود، و کم‌اکی رنگ پریده. قمقمه را سر کشید.

گفتم: توی دشت نباید زیاد آب بخوری؛ عطش‌ت بیشتر میشه. قمقمه را گرفتم. با خنده ادامه دادم:

_ ناقلا داشتی جلو می‌افتادی‌ها. می‌خوای برگردیم؟ تا نوک اون سومی هنوز خیلی مونده. خودت که می‌بینی خیلی بلندتره!

با همان جسارت و سماجت تحسین‌آمیز همیشگی‌اش روسری‌اش را برداشت و گفت:

_ میخوام برای یکبار هم که شده ازت جلو بزنم و ببرم. بردن حق منه. من همیشه بازنده بودم. میخوام اینبار اینجا از تو ببرم.

مثل همیشه پایش را در یک کفش کرده بود. دوقلُپ بیشتر آب نخورد. لبهاش ترک برداشته بود . تعجب کردم از سماجت‌اش. میدانستم یک‌دنده است؛ اما نه تا این حد. بلند شد. اینبار ندوید. یاد گرفته بود که کویر جای دویدن نیست، استقامت می‌خواهد. با خودم زمزمه کردم. ( چه ره بیهوده میگردی به صحرا / بزن تیری که آهوی تونوم مو / هیچ باری سبزه‌گل یار مرا ....... ).

برگشت و پرسید:

_ چی شد؟ کم آوردی-  داری هذیون می‌گی؟ میخوای برگردیم؟

بدون اراده گفتم:

_ آره برگردیم.

چون و چرایی نکرد. آرام گفت:

_ یادت باشه خودت گفتی‌ها!

در تایید حرفهایش سر تکان دادم که یعنی:

_ آره یادم میمونه. کویر دیگه چنگی بدل نمیزنه. برگردیم!

شب موقع برگشتن شاگرد شوفر مینی‌بوس از حال و روزم می‌پرسد:« مهندس، تنهایی توی این برٌ و بیابون چی می‌خواهید شماها ؟ کار و زندگی ندارین؟ این وقت شب تنهایی میخوای بری کجا؟ از کجا اومدی؟ »

میپرسم:

_ آب خوردن داری به‌م بدی؟ من عاشق کویرم. دو روز اینجا تنها بودم با خودم. هردومون تنها بودیم با هم.

ترمز ِ محکم راننده حواسم را بیشتر جمع میکند. کسی خودش را پرت میکند بیرون. صدایش را بین راه می‌شنوم. « خدا خیرت بده آقای راننده. داشتم میترکیدم.»

شاگرد راننده با خنده می پرسد. « دیدی آق مهندس؟ کدوم عاشقی حاجی؟! شاشت نگرفته عاشقی از یادت بره. دلت خوشه‌ها. معلومه غم و غصهء دیگه‌ای نداری.» و با خنده‌اش کمی مسخره‌ام می‌کند.

چیزی ندارم بگویم برایش. شاید حق با او باشد. 

صدایم در گوشم می‌پیچد: کاش اون عقرب نیش‌ام زده بود. می‌خوام ببینم فردا چقدر دلتنگ‌ام می‌شدی!

 

                                                     آیدین صبوحی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت   توسط گیلگمش  | 

یک دیالوگ ساده

 

پرسیدم: چرا این اواخر چشمهات اینقدر خیس بنظر میان؟

همانطور که سمت آشپزخانه می‌رفتی؛ سرت را چرخاندی و از شانهء چپ گفتی: سدّشون ترَک ورداشته؛ بدو یه پناهگاه پیدا کن تا سیل نبردتت. بعد حتی نگاه نکردی ببینی چطور بغض در گلویم ماند.

بانو؛ چرا نگفته بودی از چه چیزی دلگیری؟ با سینی چای که آمدی دلم قرص نشده بود.

 

پرسیدم: باز بچه‌ها تو مدرسه....

امانم ندادی.

گفتی: دیوونم کردن؛ دیوونه. مدیر مدرسه هم پاپیچ شده. چپ میره، راست میره میگه: «خانم رضایی اون ورقه یادتون نره!»

باور کن دلم میخواد فردا که میرم، دوست دارم یه بار دیگه بهم بگه. ورقه‌رو مُچاله میکنم می‌چپونم تو حلقش؛ تا دیگه واسه همیشه ساکت بمونه. خُب آخه تقصیر توئه دیگه. زودتر درستش کن! هی امروز-  فردا می‌کنی. فرشید تورو خدا درستش کن!

 

چرا موهایت را از من پنهان می‌کنی؟ منکه چشمهایت را دیده‌ام. این آبشار موهای نرمت که چیزی نیست!

 

مثل پرندهء بال کنده دور خودت چرخیدی و ول شدی روی راحتی. همیشه دوست داشتی همانجا بنشینی. تصویر مامان بزرگ با چشمهای درشت‌اش روی دیوار بالای سرت مرا یاد دایی دیوانه‌ات می‌انداخت. پرسیده بودم: « راستی دایی‌ت چرا دیوونه شد؟» آهان یادم هست که گفته بودی: عاشق بود و به وصال نرسید. همه قطع امید کردند. گفته بودی که فقط نقاشی میکرد.

 

حالا نوبت من است بانو. ترا با این کلمات روی همین دفتر بی‌خط نقاشی می‌نویسم. نقش و خط ‌ِ تو را ترکیب کرده‌ام. گاهی شعر؛ گاهی موسیقی؛ گاهی فیلم؛ و گاهی هم سکوتی چرکین. برای هیچکدام هم تعریفی ندارم. فعلا که شکایتی ندارم از خودم.

 

پرسیدم: آخه .....

کمی فریاد کشیدی: فرشید تو رو خدا بس کن! میخوام بخوابم.

فریادهایت را بر سر من بریز بانو. اجازه نده فریادت خشم شود. منکه میدانم وقتی کلافه و درمانده می‌شوی اینطور آشفته حالی.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت   توسط گیلگمش  | 

Listen to your Heart

Roxette` Swedish Band´ 

I know there's something in the wake of your smile.
I get a notion from the look in your eyes, yea.
You've built a love but that love falls apart.
Your little piece of heaven turns too dark.

Listen to your heart,

When he's calling for you.
Listen to your heart

There's nothing else you can do.
I don't know where you're going

and I don't know why,
But listen to your heart, before you tell him goodbye.


Sometimes you wonder if this fight is worthwhile.
The precious moments are all lost in the tide, yea.
They're swept away and nothing is what is seems,
The feeling of belonging to your dreams.


Listen to your heart

When he's calling for you.
Listen to your heart

There's nothing else you can do.
I don't know where you're going and I don't know why,
But listen to your heart

Before you tell him goodbye.


And there are voices that want to be heard.
So much to mention but you can't find the words.
The scents of magic,

The beauty that's been
When love was wilder than the wind.


Listen to your heart,

When he's calling for you.
Listen to your heart,

There's nothing else you can do.
I don't know where you're going, and I don't know why,

 
But listen to your heart

Before you tell him goodbye.
Listen to your heart,

When he's calling for you.
Listen to your heart

There's nothing else you can do.
I don't know where you're going and I don't know why,
But listen to your heart

Before you tell him goodbye.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم دی 1390ساعت   توسط گیلگمش  | 

« یلدای فاحشه » ـ پیام یزدانجو

داستان را اینجا بخوانید و گوش کنید

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1390ساعت   توسط گیلگمش  | 

یکی دو کلمه از ناچاری

دوست من- آزرده خاطر نیستم؛ به هر قیمتی که باشد. من از قیمتهای گرانی گذشته‌ام که کله‌ات سوت میکشد. لازم به گفتن نیست. در این موقعیت اصلا چرا باید خودم و تورا محک بزنم؟! هیچ سنگ محکی پیدا نکردم.

همه جا را با هم گشتیم. بدون هم گشتیم. کداممان جایی رسیدیم که دلمان نمیخواست؟

ها؟!

کداممان به جایی رسیدیم که آدرسهای کج و کوله ندادند؟

زیاد حوصله برای نوشتن ندارم. زیاد هم حوصله ندارم چیزی بخوانم؛ و یا فیلمی نگاه کنم.

گاه‌گداری اگر وقت بیدار ماندن باشد, و من دل و دماغی داشته باشم- همینجوری از روی تفنن چیزهایی بلغور خواهم کرد.

نه. نگران کسی نباشید؛ نه اضطراب دیگری را به دل راه دهید؛ و نه اینکه اجازه دهید هیچ عاملی مضطرب کند شما را. فقط کار خودتان را انجام بدهید. وظیفه‌تان همین باشد. نوشتن و خواندن. همین و بس.

 

چقدر دلم میخواست گل ریحان بچینم و سر راه بگذارم. اما وقتی همهء اینها نمیشود؛ منهم اصراری ندارم برای اینکه آرزویم به انجام برسد.

باورهایم مقداری تغییر کرده. مثلا اینکه: هر کاری در زمان خودش باید اتفاق بیافتد. من به این باور رسید‌ه‌ام. هر عملی؛ اگر در مکان و زمان خود اتفاق نیافتد؛ نافرجام خواهد ماند.

این دیگر تجربه من است. کتاب و فیلم و تئاتر و اُپرا و موسیقی و ...... چیزی به من عطا نکرد که حتی به لقای‌شان بتوانم ببخشم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390ساعت   توسط گیلگمش  | 

بدون شرح

 

یک داستان سیاه و سفید

 

من سیاه و سفید مینویسم؛ نه رنگی!

حتما میپرسید این دیگر چه صیغه‌ای‌ست؟! مگر داستان ِ رنگی؛ یا سیاه‌ و سفید هم داریم؟!

خُب جواب من این است؛ بله داریم. درست مثل خواب دیدن است.

آیا تابحال فکر کرده‌اید که خوابهاتان رنگی‌ست یا سیاه‌و سفید؟ و یا اینکه؛ آیا شما در ذهنتان رنگهارا میسازید و بعد خوابهاتان را رنگی تفسیر و تعبیر و تعریف و تاویل میکنید؛ یا اصلا خوابها و رویا‌هاتان از قبل رنگ خودش را داشته؟

 

بگذارید کمی با هم جلو برویم. البته من بسیار ممنون خواهم بود که همگام با هم پیش میرویم. چون من عادت کرده‌ام که ممنون همه باشم، و همیشه تشکر کنم بخاطر هیچ چیز. بقول این خارجی‌های زبان نفهم، کم‌عقل، و هیچی‌ندان؛ ثنک‌یو؛ فور ناثینگ. شاید هم -  تنکی یو، فور ناتینک.

خُب شما که میدانید؛ این زبان نفهم‌های بیشعور، الدنگ‌های چُلمن، خبیث‌های نجس؛ ت و ط ، ث و ظ ، را از بیخ و بُن اشتباه میگیرند. خُب چکار کنند این بدبختها؟ زبان خودشان که نیست. تقصیری ندارند. البته تقصیر دارند- ها. منتهی ما که در طول تاریخ بشریت - از آدم و حوا تابحال -  نسبت به همه چیز و همه کس اینهمه گذشت داشته‌ایم؛ از سر این گناهشان هم میگذریم. اصلا به ما چه که؛ – ت - را با دسته‌ء هاونگ میخوانند؛ یا با دستهء زنجیر؟ یا اینکه - ث – را  با سین ِ سئوال میخوانند؛ یا با – ص- صفحه کتاب؟

اصلا ما را آورده‌اند اینجا؛ در این ممالک فرنگ؛ که هم زبانمان را از ما بگیرند؛ هم زن‌مان را؛ و هم شوهرمان را. شما نمیدانید اینها چه خباثتی دارند. یک ذره اشک بریزیم تا کمی از غصه دلهامان سبک شود.

القصه؛ کجا بودیم؟

بله؛ صحبت از خوابهای رنگی و سیاه‌وسفید بود. جانم برایتان فدا. داشتم عرض میکردم. ببخشید؛ سرفه‌ام پرید در چشمان خمارم. اشکمان سراریز؛ نه ببخشید؛ سرازیر شد. ما هم وقتی اشکمان دربیاید، دیگر برای هر ننه قمری هم که شده اشک میریزیم. مادر خدا بیامرزمان – خدا اموات شما را هم رحمت کند؛ همیشه میگفت: پسر نقلی گلی / ک... تپلی؛ ببخشید سانسور کردم خودم رو. بهش میگفتم: مامان جان اینارو جلو بقیه نگی یهو!

میگفت: بترکه چشم حسود؛ بعد دوباره شروع میکرد به خواندن همان ترانه دلخواه خودش؛ که ماتحت بنده را نشانه گرفته بود. قبل از پایان شعرش من توی کوچه بودم؛ مادر برای خودش میخواند. یادش شاد. کاش مانده بودم ببینم آخرین مصرع ترانه‌اش چی بود؟

 

ادامه دارد ....

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت   توسط گیلگمش  | 

حکایت

زنی شب زفاف تیزی بداد و شرمگین شد و بگریست. شوی گفت:

گریه مکن که تیز عروس نشانه افزون نعمتی باشد.

عروس گفت: اگر چنین است تا تیزی دیگر رها کنم!

شوی گفت: نی خاتون، که انبار را بیش از این درنگنجد.

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1390ساعت   توسط گیلگمش  | 

برای شنیدن بخشی از این نامه ها روی دکمه پخش در بالا کلیک کنید

نامه های عاشقانه یک پیامبر – جبران خلیل جبران

از اینجا دانلود کنید

در اینجا هم امکان دانلود وجود دارد

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1390ساعت   توسط گیلگمش  | 

 

این قطعه را در فیس بوک دیدم و خوشم آمد. با شما تقسیم میکنم لذتم را.

خیال میکنی با نبودنت
آب از آب تکان میخورد
نه جانِ من
سالهاست این دل
دریای ِخشکیده ای دارد
به وسعت کویر ....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت   توسط گیلگمش  | 

حکایت یک ویرگول

احمد شاملو

  

گفته‌اند که وقتی یکی از افسران جوان گارد نیکلای اول ـ امپراتور روسیه ـ به گناهی متهم شد؛ و خشم امپراتور را چنان برانگیخت که فرمان داد تا بی درنگ به دوردست ترین نقاط سیبری تبعیدش کنند.

 

یاران او کمر به نجاتش بستند و به هر وسیله تشبث جستند؛ چنان که شهبانو را برانگیختند تا نامه‌ئی به امپراتور نوشت و شفاعت او کرد تا از تبعیدش درگذرد.

 

امپراتور شفاعت شهبانو را نپذیرفت و به دبیر خود گفت تا در گوشۀ همان نامه تصمیم قاطع او را به لزوم تبعید افسر گناهکار، یادداشت کند:

 

بخشش لازم نیست، به سیبری تبعید شود!

 

دبیر ـ که خود از یاران متهم بود ـ فرمان امپراتور را، هم بدان گونه که از او شنیده بود به گوشۀ نامه نوشت.

اما حیله‌ئی در کار کرد تا افسر نگونبخت از خشم امپراتور رهائی یافت.

 

در فرمان امپراتور، تنها جای ویرگولی را تغییر داده آن را چنین نوشته بود:

 

بخشش، لازم نیست به سیبری تبعید شود!  

 

کتاب نام‌ها و نشانه‌ها در دستور زبان فارسی، انتشارات مروارید

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آبان 1390ساعت   توسط گیلگمش  | 

حتی خوابهایم را دستکاری میکنند؛ از بیداریهایم گفتنی خاصی ندارم.

اصلا بگذارید بگویند: یارو دیوانه بود. مرتیکه الاغ. نه میتونست حرف بزنه؛ نه اصلا چیزی حالیش بود.

 

حتما چندین سال بعد؛ مثلا  یکسال؛ نُه سال؛ سی و هشت سال؛ یا صدوپنجاه سال دیگر این نوشته در جایی خوانده خواهد شد. بعدا همگی به زبان خودشان به‌به خواهند گفت، شاید هم مثل قناری، اگر یادشان مانده باشد؛ چه‌چه خواهند کرد؛ و دیگربار هم تکرار خواهیم شد.

البته؛ اگر در آنزمان هنوز بشود این نوشته را نوشت؛ و یا بشود خواند.

ایکاش این زبان هنوز پایدار بماند.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مهر 1390ساعت   توسط گیلگمش  | 

 

دلم آشوب است؛ و همه چیز دور سرم می‌چرخد. سرم را بین دو دوستم می‌گیرم تا روی شانه‌هایم سنگینی نکند. چشمانم را می‌بندم و دوباره بازشان میکنم که شاید اتفاقی بیافتد؛ اما نمی‌افتد. عینهو خواب و بیداری که دیگر نمیدانم کدام کدام است. خواب و بیداری؛ یا مستی و هشیاریم را گم کرده ام.

در خلاء چرخ میخورم و چرخ میخورم؛ و بودنم را حس نمی کنم. درست مثل کسی که در چند سطر اول یک داستان بیهوش کرده باشند و بعد که در صفحه آخر به هوش میاید سرش بخورد به جمله آخر کتاب؛ که: ( و این داستان ادامه دارد ) و دوباره بیهوش شود.

آنقدر در این اتاق نفس کشیده‌ام که اکسیژن کم آورده‌ام.

تاریکی  به زور  ِ تیک تاک ِ ساعت شماطه دار تابلوی  نقاشی ِآبرنگ ِ اتاقم، خودش را به قرمزی آتش سیگارم تحمیل می کند؛ و من اجازه میدهم دود سیگار ریه‌هایم را تسکین دهد؛ و یک جرعه مایع تلخ، که با خست سر می‌کشم

تا حا لم را جا بیاورد.

گلویم خشک خشک است و بیشتر آتش می‌زند سینه‌ام را.

آن بیرون؛ پسرکی لگد به توپ میزند، و دخترکی موطلایی با پیرهن سفید یقه چیندار؛ با جلیقه و دامنی قرمز، با گچ روی زمین نقاشی می‌کند. گوشم سوت می‌کشد. انگاری که جیرجیرکها در مغزم سمفونی داشته باشند!

لعنتی‌ها عجب سمفونی‌یی دارند. دست بردار هم نیستند.

چرا تا به حال نفهمیده بودم صدای جیرجیرک در گوشم صدای زاری‌ست؟!

زارتر از صدای خش خش برگ. یا شُرشُر باران از نوک یک ناودان.

هان؟ چرا نفهمیده بودم؟!

کسی آن پایین فریاد میزند. بیرون پنجره اتاقم. نمی‌فهمم چه می‌گوید؛ اما بغض گلویش گوشم را می‌خراشد.

شاید مستی باشد که فردا، از کاری که کرده و یادش نمانده پشیمان شود. اما چرا اینقدر با بغض فریاد می‌کشد؟ هر لحظه بیشتر آتش میزند لحظه‌هایم را؟!

گوشهایم را میگیرم که نشنوم.

نه؛ نمیشود. دیگر صدای جیرجیرک نیست؛ و سوت کشیدنهای مدامشان. صدای ناله است.

کسی در خیابان میدود. نمی‌بینمش. از صدای قدمهایش میشنوم که حتما میدود و فحش مادر میدهد؛ و من حوصله ندارم که فکر کنم برای چی.

عینک میزنم و روی کتاب بیشتر غوز میکنم. صدایی در گوشم می گوید : یادت هست؟ " در زندگی زخمهایی هست که روح را ...... " .

از ترس کتاب را پرت میکنم. اینجا کسی هست؟ کی بود؟

نه. جز من کسی نیست اینجا . هرگز نبوده و نخواهد بود.

بلند میشوم و کتابم را ناز میکنم و می‌بوسمش. جلد کتاب را نگاه میکنم. بوف کور نیست. دوباره چند سطر دیگر از وسط کتاب میخوانم.

" صدای غشغشه زنی بود که می‌گفت: ای شیخ امشب به زن سرگردانی چون من پناه میدهی؟ ..... و ما زنی را با برق نگاهی از جنس لهیبی سبز در آشوب باد می‌دیدیم که بر آستانه درگاه ایستاده بود.

گفتیم تا وارد شود و در کنار اجاق بنشیند " .

دوباره جلد کتاب را نگاه میکنم. " رود ِ راوی" هم نیست. دوباره فریاد میزنم:

اینجا کسی هست؟!

صدا قطع می شود. کسی نیست. اگر بود خودش می گفت. کسی نیست!

اما این صداها چیست که میشنوم؟

با سرعت به چپ و راست نگاه میکنم تا غافلگیرش کنم صاحب صدا را.

یک تکه از دیوار گچی تابلوی رنگ روغن اتاقم کنده می‌شود و همان پایین، زیر تابلو میریزد.

 

دکتر روانپزشک ( اسمش بابک است ) پرسید : می خوای برات قرص‌های آرامبخش بنویسم؟

بابک دوستم است. زمانی با هم فوتبال بازی می کردیم.

پرسیدم : آرومم می کنه؟

گفت: شاید.

پرسیدم: عوارض جانبی داره؟ منظورم اینه که دایم باید مصرف کنم.

گفت: اگر لازم باشه.

پرسیدم: الزامش رو چه کسی تشخیص میده؟

گفت: خودت.

گفتم: پس بنویس؛ حالمان بد نیست. غم کم میخوریم.

خندید و گفت: ........... به طاقتی که ندارم... کدام بار کشم؛ نه ؟ ..... یادمه که از اول هم قاطی داشتی .

گفتم: یادش بخیر اونروزها. عصرهای پنجشنبه. زمین ماسه‌ای اولوُفزهُوید. توی برف و سرما. کجا موندن اونروزا؟! خوب یادت مونده. فکر نمیکردم ذهنت یاری کنه. بیست سال گذشته . بیست سال کم نیست . 

گفت: آره ... آره؛ یادم میاد. خوبیش به اینه که تو یادت مونده همه چی . من یادم رفته بود.

 

آروم توی میکروفونش گفت: حال بیمار خوبه. نیازی به بستری شدن و دارو نیست. البته به اختیار خودش. 

بعدا توی راهرو، موقع خدا حافظی پرسید: چرا اینجوری شدی؟

گفتم: تو چی فکر میکنی؟

خندید و دست داد و ......

شب بی پایان شروع شد .

..............................................................................................

صدای جیرجیرکها هنوز قطع نشده در گوشم. دیگر سمفونی نیست.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1390ساعت   توسط گیلگمش  | 

 

پسر یکی از دوستانم عقب مانده است. شش یا هفت سال بیشتر ندارد. همین عصری دیدمشان. یک کلاه قرمز سرش بود. فارسی و سوئدی کاملا میفهمد. زبان اشاره را فوتِ آب است.

گریه‌ام گرفته بود وقتی نتوانستم به زبان اشاره بهش بگویم که چقدر دوستش دارم. کلاهش کوچک بود. سرم نرفت. اما تمام کلماتم را فهمید. نتوانستم دستش را بگیرم و با همان اخلاص بگویم؛ منهم دوستت دارم.

فقط گفت: خدا حافظ عمو.

باباش برام زبان اشاره را ترجمه کرد.

به من گفته بود: عمو منم دوستت دارم.

چقدر من احمقم که حتی زبان اشاره را نمیفهمم.

 

من عاشق این زبان اشاره در این موسیقی هستم

باید کمی دقت کرد!

 

سیاست هنر را نابود می‌کند

اینجه ممد دوغدوران !  یاشار کمال/ خالق اینجه ممد.

 

«یاشار کمال» پیرمرد هشتاد و پنج ساله‌‌‌ای است که به ناتوانی جسمی‌اش عادت کرده و‌ در اتاق پذیرایی درهم و برهم خود نشسته است. نویسنده‌ای که بسیاری از مردم ترکیه زمانی تصور می‌کردند نخستین کسی باشد که جایزه نوبل ادبیات را به خانه‌‌اشان بیاورد. «عایشه بابان» برای همسرش «یاشار کمال» چایی می‌آورد و می‌گوید: «تا به حال روزنامه‌نگاری ندیده‌ام که کمتر سئوال کند. یاشار! بگذار این پسر حرف‌اش را بزند.»

«یاشار کمال» پیر شده اما هنوز گیرایی صدایش را از دست نداده و وقتی حرف می‌زند عباراتش سرشار است از لیطفه‌ها، شجره‌نامه‌های دقیق، حکایت در حکایت‌ها و شعرهای بومی. گه‌گاهی هم با دست روی عصایش مکث می‌کند. ذوق نویسندگی یاشار کمال ارثی است. پدرش ملاک کرد بزرگی بوده که در سال ۱۹۱۵ به آناتولیای شرقی فرار کرده است. شاعران بودمی نخستین آموزگاران یاشار کمال بوده‌اند و وقتی تنها چهارده سال داشته، یکی از همین آموزگارها از او دعوت می‌کند که شاگردش شود. کمال در این باره تعریف می‌کند: «گفت که روزی «کاراکااغلان» جدیدی خواهم شد.» شاعر و آوازخوان معروف قرن هفده را می‌گفته است.

«یاشار کمال» دهکده‌ی پدری خود را ترک کرد و عازم مدرسه شد و با سروانتس، چخوف و در نهایت استاندال آشنا شد. استاندال نویسنده محبوب کمال در روزهای نخست رمان‌نویی‌اش شد، به طوری که درباره‌اش می‌گوید: «از دهکده آمده بودم. از همه چیز سر در می‌آوردم، اما [بعد استاندال] با دنیای جدیدی روبرو شدم.» یاشار کمال آشنایی و شیفتگی آن روزش به ادبیات غرب را خوش‌اقبالی زندگی‌اش توصیف می‌کند اما با این وجود خود را به تاریخ خانواده‌ و «چوکورووا»ی دوران کودکی‌اش وفادار می‌داند. «یاشار کمال» همچنین برای نوشتن «اینجه ممد» پرفروش‌ترین اثرش که نخسه‌ی آناتولی «رابین هود» است، تا حدودی از داستان‌هایی استفاده کرده که از زبان راهزنان دهکده خود شنیده است. «سلمان تنها» نیز بر اساس مرگ پدر کمال در دستان بچه یتیمی است که در سال ۱۹۱۵ بزرگ کرده است، قتلی که خود یاشار در پنج سالگی شاهد آن بوده.

«آقایان آکچاساز» داستان صحرانشین‌های سال‌های ۱۸۶۰ منطقه‌ی «چوکورووا» است، این کتاب نیز بر اساس اشعار «دادالوغلو» شاعر عاشیق قرن نوزده ترکیه که نزدیک محل تولد یاشار کمال دفن شده، نوشته شده است. «یاشار کمال» قسمتی از شهر «دادالوغلو» را دکلمه می‌کند و با دست راستش میزان شعر را نشان می‌دهد و می‌گوید: «خداوند نشانه داد تا ایمانمان محکم شود، اینطور مقدر است اما فرمان، فرمان سلطان است.» کمال در ادامه می‌گوید: «عصیانی بالاتر از این را شاهد بوده‌اید؟»

«یاشار کمال» با حرف‌هایی که ماه اکتبر به یک روزنامه آلمانی زده بود، توجه مردم ترکیه را دوباره به خود جلب کرد، چرا که گفته بود دیگر به پیوستن ترکیه به اتحادیه اروپا امیدی ندارد. گفته بود: «اتحادیه اروپا هم مثل تمام قدرت‌های بزرگ دیگر دنیا دلال جنگ است.» با این حال، «کمال» به‌عنوان یک رمان‌نویس همیشه مدافع ثابت‌قدم هویت بومی بوده و به تمایلات غرب‌طلبانه‌ی ترکیه با دید ظن و تردید نگاه کرده است. می‌گوید: «روشنفکران ما از غربی‌ها تقلید می‌کنند و خودشان را گم کرده‌اند و هیچ‌چیز درباره‌ی آناتولیا نمی‌دانند و با نگاه تحقیر آن را می‌نگرند. به ناظم حکمت نگاه کنید، او شاعر بزرگ ترکیه بود. از آناتولیا سر درآورد و آن شاهکارهای بی‌نظیر را نوشت.»

«یاشار کمال» نویسندگی را از سال‌های ۱۹۵۰ شروع کرد و در روزهای نخست حرف‌هایش به نوعی پوپولیسم تالستوی‌وار شباهت داشت و در میان چپ‌گرایان ترکیه مورد استقبال قرار گرفت. «کمال» از همان کودکی هم از سیاست سر در نمی‌آورده و وقتی هفده سال داشته کتاب «کمونیسم چیست؟» را در دست گرفته و به گفته خودش «حتی یک کلمه» آن را هم نفهمیده است. از همان موقع یاشار یک سوسیالیست نامتعارف شد و در جوانی به زندان افتاد و داستان‌ کوتاه‌ها و نوولا‌هایش توسط پلیس مصادره شد. در سال‌های ۱۹۴۰ هم به اتهام تشکیل اتحادیه تراکتوررانان دستگیر شد اما به یاد می‌آورد: «از رئیس‌پلیس التماس می‌کردم که دست‌نوشته‌هایم را پیدا کند و او می‌گفت آن‌ها را در «کادیرلی» برای روشن کردن چراغ استفاده کردیم.»

یاشار کمال مدتی از آدم‌های مهم چپ افراطی بود، در سال‌های ۱۹۷۰ به گوشه رانده شد اما مشکلات با او باقی ماند. در سال ۱۹۹۶ هم به‌خاطر انتقاد از سرکوبی وحشتناک ترکیه در جنگ جنوب شرق این کشور و دفاع از جدایی‌طلبان به بیست ماه زندان محکوم شد. ژانویه گذشته نیزبا افزایش تعداد کشته‌شدگان جنگ به بیش از چهل هزار نفر، مطبوعات ترکیه یاشار کمال را به‌ دلیل انتقاد از موضع دولت در مورد جنگ کردها مورد حمله قرار دادند، چرا که او گفته بود دولت ترکیه تنها مشکلات را بیشتر می‌کند. یاشار کمال در یک کنفرانس مطبوعاتی در آنکارا گفت: «جنگجویان را تروریست می‌خوانیم و می‌خواهیم به این طریق مشکلات را حل کنیم در حالی که ما به کشوری تبدیل شده‌ایم که علیه ملت خودش جنگ می‌کند.»

«یاشار کمال» به شدت تاکید می‌کند که فشارهای سیاسی هیچ‌گاه بر روی حرفه‌اش تاثیر نداشته‌اند و می‌گوید: «یک نویسنده اگر بخواهد پایش را از گلیم‌اش درازتر کند، کارش تمام است.» کمال به شدت با آن‌هایی که او را نویسنده‌ی چپ می‌خوانند، مخالف است و می‌گوید: «من همیشه امیل زولا را ستایش کرده‌ام اما از رمان‌هایش هیچ‌گاه خوشم نیامده. واقعیت‌های اجتماعی ممکن است عامل مهمی باشند اما سیاست هنر را به خطر می‌اندازد. من درباره‌ی اینچنین موضوعات نمی‌نویسم. من برای مخاطب خاصی نمی‌نویسم، من حتی برای خودم هم نمی‌نویسم، من تنها می‌نویسم.»

وقتی حرف به مشغولیات و دغدغه‌هایش می‌رسد، لبخند می‌زند و می‌گوید: «تو را خدا به ما نگاه کنید، همه‌امان به آدم‌های کودن و نادانی تبدیل شده‌ایم و وقتی به داستان فکر می‌کنم، آینده‌ای نمی‌بینم. چون اصلا آینده‌ای وجود ندارد.» یاشار کمال از روی کاناپه کمی خم می‌شود و ادامه می‌دهد: «بله، نوعی سرکشی و طغیان در رمان‌هایم وجود دارد اما هیچ ربطی به طغیان علیه بشریت ندارد. تا وقتی که بشر از یک نقطه تاریک به نقطه تاریک دیگری می‌رود، مدام برای خودش افسانه می‌سازد. فرقم با بقیه مردم این است که من افسانه‌هایم را یادداشت می‌کنم.»

قهرمان‌های داستان‌های یاشار کمال با جدلی اگزیستانسیال روبرو هستند، همان جدلی که «چوکورووا» در طول عمرش با آن‌ مواجه بوده. هشتاد سال پیش، دهکده «ممیت» در وسط انبوهی از جنگ و باتلاق قرار داشته. اما امروز چیزی جز زمین از آن باقی نمانده. کوچ‌نشینی دیگر به تاریخ پیوسته. مهاجران فصلی به تدریج در حال نابودی هستند و حکایت‌های شفاهی بومی منطقه هم تنها از ذهن معدودی پیرمرد بیرون کشیده شده و در کتابخانه عمومی آدانا کتاب شده است.

«یاشار کمال» اهل نظریه‌پردازی نیست و ترجیح می‌دهد که به جای نظریه‌های ادبی درباره رمان «افسانه هزاران گاو نر» حرف بزند. نسل‌های نسل خانواده حیدر آهنگر بودند و شمشیرهای معروفی می‌ساختند. حیدر تصمیم می‌گیرد که جدای هر گونه مقام و پول به سراغ «رمضانغلو» نوه‌ی شاهنشاه آدانا برود و بهترین کارش را به او تقدیم کند. حیدر در خانه‌ی محقرش را باز می‌کند و می‌گوید: «چه روز خوبی!» کار حیدر می‌گیرد و حتی «ایسمت اینونو» رئیس‌جمهور سال ۱۹۳۸ هم به سراغش می‌آید اما چیزی در مقابل شمشیر به او نمی‌دهد. حیدر هم تا نیمه‌ی شب مدام مشغول کار بوده و صبح همسایه‌ها جسدش را پیدا می‌کنند. پیش از مرگ، شمشیر را به طور ناجوری فرم داده بوده. یاشار کمال در این باره می‌گوید: «سرنوشت حیدر به تکه‌ای آهن بستگی دارد و نمی‌توانست بیشتر از آن کسی که بود، باشد.»

داستان‌های یاشار کمال پر از شخصیت‌های دن‌ کیشوت‌وار است. اما هیچ‌کدام به اندازه نویسنده‌اشان شبیه دن‌ کیشوت نیستند. کمال معروف‌ترین رمان‌نویس داخل کشور ترکیه است اما انگار خیلی طول کشیده و دیگر کسی برایش جایزه نوبل انتظار ندارد. تا به حال سی رمان نوشته و خیلی‌ها تعدادی از آن‌ها را تکراری می‌خوانند و بعضی‌های دیگر می‌گویند که طرح و شخصیت‌بندی‌های «یاشار کمال» مربوط به دنیای ادبیات گذشته است و از این جهت نمی‌تواند با فانتزی‌های پست‌مدرن داستان‌های «اورهان پاموک» رقابت کند.

«هیلمی یاووز» شاعر و منتقد معروف ترک درباره «یاشار کمال» می‌گوید: «داستان‌نویس قهاری است اما مشکل اینجاست که دنیای داستانی او با واقعیت‌های زندگی مدرن ترکیه فاصله زیادی دارد. ترکیه دیگر کشور کوچکی نیست و این دستور آتاتورک که کشاورزان ارباب ما بشوند، دیگر جایگاهی ندارد.» با این حال، «یاشار کمال» پا پس نمی‌گذارد و قلم‌های تازه‌ی میز تحریرش حکایت از یک رمان تازه دارد، رمانی درباره‌ی جابجایی ترک‌ها و یونانی‌ها پس از سال ۱۹۲۲٫ «یاشار کمال» درباره‌ی این کتاب می‌گوید: «آدم‌ها از مرگ می‌ترسند اما در یک چشم به هم زدن، همگی می‌میریم. این همان داستانی‌است که باید بنویسم.»

گفت‌وگو چهار ساعت طول کشیده و عصر فرا رسیده است. «عایشه بابان» در اتاق پذیرایی را باز می‌کند و می‌گوید: «چیزی که دنبالش آمده بودی بدست آوردی؟ باید شام را حاضر کنیم.» ذهنم پر از حکایت‌های مختلف است، به سمت خیابان پایینی سرازیر می‌شوم و مراقبم که زیر چرخ‌های اتوبوس پرسرعتی له نشوم. ناگهان حواسم سر جایش می‌آید، وسط استانبول هستم و نه در عالم هپروت.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت   توسط گیلگمش  | 

 

نیایش دکتر شریعتی – همراه با ریمیکس ترانه‌ای از داریوش

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم شهریور 1390ساعت   توسط گیلگمش  | 


شهاب مقربین
از كتابِ «اين دفتر را باد ورق خواهد زد»

مي‌خواستم دنيا را عوض كنم
دنيا عوض شد
اما كار من نبود

مي‌خواستم انسان را دگرگون كنم
انسان‌ها دگرگون شدند
نه آن‌گونه كه من مي‌خواستم

حالا ديگر
فقط مي خواهم
تو را نگه دارم
همان گونه كه بودي

بي هيچ تغييري
پيچيده در روياهاي كاغذي‌ام

و تو
مي دانم
عوض نخواهي شد
همان گونه كه بودي گريزپا
پر طغيان و تغير
ويران گر
رودخانه‌ی آتش

 

برگرفته از سایت

لیلای لیلی

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مرداد 1390ساعت   توسط گیلگمش  | 

 

تجربه شیرینی نبود. تلخی‌اش را هر کسی باید خودش بچشد. شیرینی فقط یک مزه دارد. شیرین است و دیگر چیزی نیست. اما وقتی بخواهی از تلخی چیزی بگویی و یا اینکه تعریفی داشته باشی؛ مجبوری چیزی نگویی. بقیه را بسپاری به شنونده؛ خواننده؛ دوست؛ همراه؛ همنفس؛ رفیق؛ همسر؛ همگام؛ مخاطب؛ و .....؛ هر آنکسی که با تو به هر شکلی در ارتباط است.

 

این تجربه بیگاه و بیجا آمد. اما آمد. شاید هم دوباره تکرار شود. شاید هم کمی بیرحم‌تر. ممکن است اینبار هیچ پیشقراولی هم نفرستد. حتی ممکن است سر بزنگاهی که تو دوست نداری و انتظارش را نمیکشی یقه‌ات را بگیرد و دلش بخواهد با تو چاق سلامتی کند. اینجورند تجارب. هر وقت که دلشان بخواهد میآیند. هرزمانی هم که بخواهند میروند. تنها در این میان بازنده و برنده آنها هستند. تجربه‌های من و تو از زندگی و مرگ.

من خودم به چشم خودم دیدم این تجربه را. باور کنید!

نمیخواهم هیچ قضاوتی کنم در موردش. اما تلخ هم نبود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390ساعت   توسط گیلگمش  | 

یک داستان خوب و مسئول باید خوانده شود

آبی روشن: محمد جواد جزینی

لینک داستان در پایین

جواد جزینی ---- آبی روشن

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390ساعت   توسط گیلگمش  | 

 

 

اینجا هرچه شود ..... هر چه باشد ....هنوز ایران است
سلام کردن گاه رسمیتی میدهد که نمیشود از دل حرف زد.

بگذارید آخرین ردیف سینما نشسته باشم و خیره به نقش‌آرایی شما روی پرده‌هایی که روزگاری نه چندان دور پاره‌اش میکردید حرف بزنم.

ما نه گوسفندیم و نه خود را به خریت زده‌ایم.

تنها تفاوتمان اینست که بلندگوها را به شما داده‌اند و تماشاچیگری را به ما پیش فروش کرده‌اند.

شما میتازید و گرد و خاک میکنید...

ما چشمهایمان از غبار ِشما و اشک‌هایمان گِل میشود؛ اما چیزی نمی‌توانیم بگوییم. نه اینکه آزادی بیان نداریم .... چرا داریم، مشکل اینجاست که آزادی پس از بیان نداریم.

روی سخنم با شماست که گیشه‌ها را در دست گرفته‌اید و آنقدرعوامل پشت صحنه دارید که سالی یک فیلم را ساخته؛ تدوین و میکس کنید؛ تا عیدها کنار سفره هفت سین برای فرزندانتان از خستگی‌های یکسال زحمت بگویید و آنها به شما افتخار کنند که چه مردانه دم از حقیقت میزنید.

دلم از روزگاری میگیرد که " آدم برفی" جرم بود.

"مارمولک" به زیر پاها خزید. گربه های اشرافی ایرانی در زیرزمینها بایگانی شد."دایره" را دو سال دور زدید و دم از سینمای خلاق زدید.

ناصر تقوایی این روزها خاک میخورد... مخملباف پای ماندن نداشت ...

بهرام بیضایی با تمام دنیا قهر است.

مسعود کیمیایی هنوز خواب اسطوره هایش را میبیند ...

پرویز فنی زاده که در خاک باشد، بهروز وثوقی که ممنوعه و فاطمه معتمد آریا مفقود الاثر ..

باید پرچمدار سینمای ما حامد کمیلی شود ...

باید مسعود ده نمکی اپرای مجلل در گیشه‌ها به راه بیندازد...

باید فریدون جیرانی یک هفته شب نخوابی بکشد تا برنامه ترور شخصیت بازیگر های ما را بکشد.

بگذار این فریاد نصفه‌ای باشد که از گلوی یک نسل بیرون پریده است.

نسل ما را ببخشید ... ما خواستیم نفهم بمانیم ... نشد ... بخدا نشد ...

وقتی "داش آکل" به غیرتمان زد ...

وقتی "قیصر" به پاشنه‌های خوابیده‌ی ما خندید ...

وقتی "مسافران" را نفس کشیدیم ..

وقتی "هامون" را به جان نا خود آگاهمان انداختند

...

دست ما که نبود. ما؛ "گاو ِ" مهرجویی را دیده ایم که گاو نمانیم....


ندانستیم از" باشو" هم غریبه‌ای کوچکتر میشویم.


ما را ببخشید که طعم سینمای خوب را چشیده ایم ....

ما را ببخشید اگر دستهای لرزان اکبرعبدی در "مادر" از یادمان نرفت ...

اگر کمر خمیده معتمد آریای "گیلانه" را تا خوردیم ..

اگر با حاج کاظم " آژانس شیشه ای"؛ عذاب وجدان گرفته ایم ...

اگر در" مهاجر" جبهه هایمان را دید زده ایم.اگر طعم ناب گیلاس را چشیده ایم.

اگر پای " بایسیکل ران"، خوابمان گرفت و به خود فحش دادیم.

اگر فریماه فرجامی را خندیدید و ما خاطراتمان آتشمان زد ....

شما اهل به خود آمدن نیستید، نبودید ... اما بدانید سکوت ما از سر بی کسی‌ست ...

مارا در این بی کسی گِل گرفته اید و دل این نسل برای " ناخدا خورشید" ها تنگ است ...

ما خون دل میخوریم و بزرگان این سینما سکوت میکنند ....

شما هم میتازید ....

آقای اخراجی ها

آقای پایان نامه

آقای ضد سینما

اینجا هرچه شود ..... هر چه باشد ....هنوز ایران است

کاش این نسل آنقدرغیرت داشته باشد تا گوش همیشه طلبکار شما را، به این نوشته برساند ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم تیر 1390ساعت   توسط گیلگمش  | 

 

یادی از خاطراتی دور، اما بسیار نزدیک.

انگار که عمری بر من نگذشته است.

تکه‌ای از فیلم گنج قارون

دنیا محل گذره.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم تیر 1390ساعت   توسط گیلگمش  | 

غزل مثنوی نیمه تمام

 

 

تا کی از بهر تغافل دم زنم /  چون نباشم آب هی قُل‌قُل زنم

خاکی از این بندگی آباد شد / آسمانی هم شد و دلشاد شد

نوبهارم من خودم زندانیم/ در شبستان کوکب خندانیم

خاک بر سر می نهم ای داد من / چاک بر سینه دهد فریاد من

نوبت دلدادگی آخر نشد / وای بر مومن که او کافر نشد

آخر این سینه دمادم بشکند / کاخر آن رخ هم دمی می‌نفصلد

ای خوش آنکو کش دمی دلشاد باد / شاد باشد شاد باشد شاد باد

 

 

«آیدین صبوحی» دوهزارو یازده/ برج شش/ روز هشتم

Aidin Saboohi— 2011 – 06 - 08

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم تیر 1390ساعت   توسط گیلگمش  | 

بوی موهات زیر بارون
بوی گندم زار نمناک
بوی سبزه زار خیس
بوی خیس تن خاک

جاده های مهربونی
رگای آبی دستات
غم بارون غروب
ته چشمات تو صدات
قلب تو شهر گل یاس
دست تو بازار خوبی
اشک تو بارون روی
مرمر دیوار خوبی
ای گِل آلوده گُل من
ای تن آلوده دل پاک
دل تو قبله این دل
تن تو ارزونی خاک
تن تو ارزونی خاک
بوی موهات زیر بارون
بوی گندم زار نمناک
بوی شوره زار خیس
بوی خیس تن خاک


یاد بارون و تن تو
یاد بارون و تن خاک
بوی گُل تو شوره زار
بوی خیس تن خاک
همیشه صدای بارون
صدای پای تو بوده
هم دم تنهاییام
قصه های تو بوده
وقتی که بارون می باره
تو رو یاد من می یاره
یاد گلبرگای خیس
روی خاک شوره زاره
ای گل آلوده گل من
ای تنا لوده دل پاک
دل تو قبله این دل
تن تو ارزونی خاک
تن تو ارزونی خاک
تن تو ارزونی خاک
تن تو ارزونی خاک
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم تیر 1390ساعت   توسط گیلگمش  | 

 

 

قصه پردازی

فرض کنید مردی روی تختش نشسته. فرقی نمیکند تخت اتاق خودش باشد یا بیمارستان؛ یا مسافرخانه؛ یا هرجای دیگر. فقط به عنوان یک فضا فرض کنید یک اتاق است؛ یک تخت است؛ و یک مرد؛ اصلا شاید هم یک زن باشد. جنسیتش زیاد توفیری ندارد در داستانی که خواهید خواند. زمان هم دست شما؛ مثلا فکر کنید صبح علی‌الطلوع است؛ یا نمیدانم بوق سگ. شاید هم زاغ پران باشد؛ مثلا همان دم غروب. اتاق سه در چهار است. هوا تابستانی‌ست. مرد؛ یا زن قصه نگاهش به گلدان کنار پنچره می‌افتد. پنجره باز است. آهان یادم رفت یادتان بیاورم که؛ او در طبقه دوم زندگی میکند. باد پرده توری را تکان میدهد. بوی تریاک همسایه پایین گاهی می‌پیچد توی اتاق. زمزمه یک آهنگ از دور بگوش میرسد. تشخیص‌اش سخت است که چه کسی‌ست؛ و چه میخواند. خُب تا اینجا فضا را داشتید؟

 

حالا برویم سر اصل ماجرا. یا بقول قدیمی‌ها که میگفتند: بریم سر اصل مطلب.

 

خُب حالا که مطلب را تا اینجا دنبال کرده‌اید؛ بقیه را خودتان تصور کنید و ادامه بدهید. ادامه‌اش را حتما به منهم خبر بدهید؛ که چه اتفاقی برای این آدم می‌افتد؛ و چه سرنوشتی درانتظارش است.

 

شوخی نبود. فقط خواستم بگویم که به همین راحتی سوژه پیدا میشود. اما پرورش داستان امر دیگری‌ست. که چقدر تسلط داشته باشیم بر عناصر داستانی.

 

خُب حالا ذهن را رها کنید. خیال را پرواز دهید. بگذارید آنها با دو بالی که دارند شما را به هرجا که میخواهند ببرند. فوقش اینکه زمین میخورید. اما بالهاتان آموزش می‌بینند که حتی در طوفان چگونه باید بال زد.

+ نوشته شده در  جمعه دهم تیر 1390ساعت   توسط گیلگمش  |